نام خانوادگی‌اش را عوض کرد تا از گذشته‌اش کنده باشد.هرجا می‌نشست از خانواده‌اش بد می‌گفت و حساب خودش را از آن‌ها جدا می‌کرد. کم کم همه باور کرده بودند که آدم دیگری شده. برای محکم?کاری زنش را هم از خانواده?ای انتخاب کرد که رقیب کاری پدرش بود. وقت تقسیم ارث که رسید پدرش شرط کرد که فقط به کسی که نام خانوادگی او را داشته باشد ارث می‌دهد. بعد هرچه‌قدر تلاش کرد اداره ثبت احوال نپذیرفت که نام خانوادگی‌اش را تغییر دهد.....

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 تیر 1388    | توسط: سورنا    | طبقه بندی: داستان،     | نظرات()