گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !


گنجشک گفت: خسته ام.


خدا گفت: از چه ؟


گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.


خدا گفت: مگر مرا نداری ؟


گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .


خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟



گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.


خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.


چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟


گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .


خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .


گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

 

نظر فراموش نشه.

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 خرداد 1388    | توسط: سورنا    | طبقه بندی: داستان،     | نظرات()